مثل برگی که خون ِ آفتاب پاییزی
به مغزش نمیکشد
هوای سرگیجه دارم
مثل دلتنگی
مدام پیرهن عوض میکنم
ولی چرکین َم
دست َم را در جیبهایت فرو میکنم
و با قدمهای تو
کوچههایی را باز میسازم
که با تمام سکههای گنجهای افسانهای نیز
به نام ما سند نمیخورد
...
حالا که بازگشت
صدقهی هیچ سفری نیست
میروم تا رفتن َت را
سیر تماشا کنم:
خداحافظی زیر زبان َم میگذارم
دستی بر قلب َم
ماهرانه انگشت اشارهی لمس شدهام را
در زیرسیگاری میتکانم
و اینبار چهارپایه را
محکم از زیر پای تردید
میکشم!...
